تا حالا پیش آمده که یک لحظه لرزه بر اندامتان بیفتد ،ان وقت است که می گویند عزرائیل یک مو از بدن مومن می کند و به او هشدار می دهد که چند قدم دیگر به او نزدیک شده ایم.اما امروز حس دیگری را تجربه کردم ،م
خطاب من این بار بخش خاصی از جامعه است.گاهی وقت ها برخی مسئولان فرهنگی را می بینیم که از جایی سر در می آورند که پاک گیجمان می کند و مجبورمان می کند که دست یه قلم شویم و او را با زبان قلم هدایت کنیم ..
چند روز پیش تصادف کردم , برای دومین بار بود بی آنکه صدمه ای ببینم و یا وسیله ام خسارتی ببیند .جان سالم به در بردم.احساس کردم همان کسی که در تصادف یک سال پیش دستم را گرفت ،ان روز هم نگذاشت حتی یک خراش
این روزها سخت می گذرد. این روزهایی که می دانی همسنگرانت، نقاب بر صورت می زنند و ولی هیج تعلق خاطری به حرف هایی که می زنند، نمی بینی.
این روزها از حق الناس می شنوی و در خفا حق الناس های سر بریده ای م
امروز، عمارت بلند آوازه توس، غربت است و بر بالاى این بناى شهیر، کبوترى نیست که نالان نباشد. بر بالاى این بناى غریب، آسمان نیز به اشک ریزى ابرها تن داده است. مشهد، شعرهاى «دعبل» را به همراه دارد که هم